خرید بک لینک
+دیروز یعنی 17/8 یکی از بهترین روزای زندگی بود، بالاخره توی یه آموزشگاه بهم کلاس دادن، دیروز رفته بودم برای معرفی و این صحبتا، بعد از تموم شدن کلاسمم که با سوم شخص مفرد رفتیم دور خوردیم و بعد از اون برگشتم خونه و با همسایه های قدیممون قرار داشتیم توی پارک به صرف شام، رفتیم اونجا و کلی گفتیم و خندیدیم، خیلی خوش گذشت.

+فردا انشالا با بابام میرم تهران برای یه مصاحبه ی کاری، توی یه شرکت بازرگانی. امیدوارم که هرچی خیره همون بشه.

+کامنتا رو بعدا پاسخ میدم.

برچسب: نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:55

+خب چهارشنبه شب راه افتادیم و رفتیم تهران، پنج شنبه صبح اونجا بودیم، یکراست رفتیم شرکت مورد نظر و مصاحبه انجام شد و نظرشونم مساعد بود، مزایاش خوب بودن اما خب معایبی هم داشت از جمله اینکه باید اونجا خونه میگرفتیم و برای ما اصلا به صرفه نیست که تو اون منطقه بخوایم خونه کرایه کنیم! به همین خاطر مننتفی میشه خود به خود, تو همین حینی که اونجا بودم بازم از یه جای دیگه تو شهر خودمون بهم زنگ زدن و سه شنبه برام تاریخ مصاحبه گذاشتن که این هفته باید برم. بعد از اینکه کارمون تو شرکت تموم شد یه خرده پیاده رفتیم که دیدیم بله نمایشگاه مطبوعاته توی مصلی و رفتیم اونجا، خیلی خوب بود، اونجا عموهای فیتیله ای رو هم دیدیم توی یکی از غرفه ها و کلی هم مجله و روزنامه جمع کردیم از غرفه ها و ظهر شد که رفتیم یه خرده دور خوردیم و بعد برگشتیم ترمینال، حالا مگه بلیط برگشت گیر میومد؟ هیچ کدوم از تعاونیا نمیومدن سمت جنوب، همه میرفتن مهران! خلاصه با بدبختی بلیط گیر اوردیم و برگشتیم و در نهایت 4 صبح رسیدیم خونه. اینم داستانِ سفر ما. حالا فردا که اولین روزِ کلاسمه که باید درس بدم بعد از چند ماه، تا ببینم این هفته قراره چ

برچسب: سفر کوتاه بود و جانکاه,سفر کوتاه اطراف تهران,سفر کوتاه بود, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:55

+خب تو این پست میخوام یه خرده گِله کنم و غر بزنم. دلم گرفته، خستم، همیشه وقتی یه مدت طولانی قوی باشی بالاخره یه جایی طاقتت تموم میشه و خسته میشی و کم میاری، باید خودتو خالی کنی تا دوباره بتونی ادامه بدی. نمیدونم چرا ولی خیلی فکر میکنم! بعضی وقتا هرچقدر بیشتر تلاش میکنی و بیشتر میدُویی، کمتر نتیجه میگیری، هرچند تو این شکی ندارم که خدا بهترین ها رو برای بنده هاش میخواد. برگردیم به خیلی عقب ترا.... به آخرای سال 91 که روزای خیلی نزدیک به سال 92 بود، دقیقا اون روزایی که تصمیم گرفته بودم برای کارشناسی ارشد درس بخونم! اون روزایی که تازه لیسانس گرفته بودم، هم کار داشتم و هم انتظارات زیادی نداشتم، سر خوش و شاد بودم! با خودم میگفتم ازدواج زوده هنوز! شوهر میخوام چیکار! فعلا کلی آرزو دارم، اگه درسمو ادامه ندم تا ابد حسرتش به دلم میمونه! اما..... خب از مهر92 شروع کردم به سخت درس خوندن تا بهمن 92 که کنکور ارشد دادم و بعدش دوباره خوشی و سر خوشی کلی انرژی داشتم و کار میکردم!! تا اردیبهشت 93 شد و نتایج ارشد رو زدن و منم کارشناسی ارشد قبول شدم و با خودم فکر میکردم که حالا انگار چی! قله ی اورست رو فتح کر

برچسب: هوای سرد پاییزی چه روزای غم انگیزی,هوای سرد پاییزی چه روزای غم انگیزی مهدی یغمایی,دانلود آهنگ هوای سرد پاییزی چه روزای غم انگیزی, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

+خدایا سپاسگزارم سه شنبه ها و پنج شنبه ها روزایی هستن که کلاس ندارم و درس نمیدم. از صبحش کار خاصی نداشتم و فقط یه ناهار درست کردم، فیلم دیدم، عصرش دیگه واقعا طاقت نیوردم گفتم برم بیرون پیاده روی. پی ام میدم: بیدار شو دیگه سوم شخص: بیدارم ، اومدم مهمونی من: خوبه خوش بگذره منم برم یه خرده پیاده روی کنم. آف میشم. میدونه همیشه کجا میرم. پیاده روی... تو حس و حال خودمم و هندزفری تو گوشمه و همه ش دارم به این فکر میکنم که دیروز که بهم گفت بیا بریم بیرون و من گفتم نمیام، چرا امروز بهم نگفت بیا بریم؟ چرا من ازش نخواستم امروز بریم؟ چی میشد اگه زنگ میزد الان؟ چی میشد اگه میگفت میام دنبالت بریم؟ نهههه دیگه خیلی دیر شده اگه میخواست باید تا الان میگفت! نه دیگه نمیزنه، نه نباید دیگه فکر کنم، نه، امروزم باید بگذره تا هفته ی دیگه شاید بتونم ببینمش...و همچنان افکار پوچ و بی معنی که یک دفعه گوشیم زنگ میخوره، درش میارم، اونه، با هندز فری جواب میدم. احوالپرسی میکنه میگه میخواستم حالتو بپرسم، کجایی؟ میگم پیاده روی صدای موتور و ماشینا رو نمیشنوی؟ میگه احیانا شال آبی سرت نیس؟ میگم چرا. میگه با هندزفری حرف نمی

برچسب: توهم فانتزی,توهم فانتزی چیست,توهم فانتزی تئاتر, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

+امروز یکی از بهترین شنبه ها بود، صبح پستچی زنگو زد و من رفتم که بسته ها رو تحویل بگیرم، سه تا بسته بهم داد، اولیش که مدرکم بود که ماه ها منتظرش بودم تا اماده بشه، بهترین دوست و هم اتاقیم برام مدرکم رو گرفته بود و فرستاد، بسته ی دومی هم از طرف خودش بود، برام یه گردنبند خریده بود و سوپرایزم کرد!!! سومی هم از طرف یه سایتی بود که برای همکاری باهاشون درخواست داده بودم اما کادرشون تکمیل شده بود و به خاطر قدردانی از تمایلم برای همکاری برام یه آنتی ویروس نود اصل فرستادن! همین چیزای به ظاهر کوچیک منو خیلی خوشحال کردن امروز، خدایا به خاطر همه چیز ازت سپاسگذارم

برچسب: نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

+مدتی هست مجله ی راز رو میخونم، یکی از بهترین هاست، مطالبش فوق العاده هستن، یکی از جالب ترین مطالبش موضوعی به اسم تجسم خلاق هستش. به این معنی که شما چیزی رو که میخواید و یا ارزو دارید باید به طرز خلاقانه ای توی ذهنتون تجسمش کنید، مثلا یه وسیله ی خاصی رو احتیاج دارید، هر صبح یا هر شب حداقل به مدت 10 دقیقه بهش طوری فکر میکنید که انگار الان صاحبش هستید و داریتش و بعد در طول روز هم چندین بار بهش فکر میکنید، در طولانی مدت، اینکار باعث میشه که شما اون وسیله رو بدست بیارید، چون افکار بلند ترین فرکانس های جهان رو شکل میدن، و قدرت جاذبه ی فوق العاده ای دارن، مثل زمانایی که ما به یه نفر فکر میکنیم و میبینیم از طرف اون شخص برامون پیامی میاد یا بهمون زنگ میزنه، یا به یه کار خاصی طولانی مدت فکر میکنیم و میبینیم که در نهایت بدستش میاریم، افکار ما آیندمون رو شکل میدن. هرچه که این افکار مثبت تر باشن، نتیجه شون هم بهتره. دارم روی این مساله کار میکنم و هرشب سعی میکنم افکارم رو متمرکز کنم و به چیزی که میخوام فکر کنم تا به نتیجه ی قطعی برسم.

برچسب: تجسم خلاق,تجسم خلاق شاکتی گواین,تجسم خلاق گیتی خوشدل دانلود, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

+آدمی هستم تا زمانی که از 100 درصدم استفاده نکنم احساس رضایت نمیکنم! مثلا: الان روزا اکثرا ترجمه میکنم، عصرا کلاس دارم، یه دونه شاگرد خصوصی هم دارم که هفته ای 2 بار میاد خونمون، با این حال هنوزم از خودم احساس رضایت ندارم، چون دلم یه کاری میخواد که 8 صبح برم 3 عصر بیام خونه! شاید چون قبلا همچین کاری انجام میدادم یا زمانی که دانشگاه میرفتم به نوعی درگیر درس و کار بودم اما الان نمیتونم صد درصد از خودم احساس رضایتمندی کامل داشته باشم. به هر حال به خاطر همینایی هم که الان دارم شکر گزارم و ممنون اما خب باید رضایت کامل داشته باشم از خودم چون میدونم که تواناییم بیشتر از این حرفاست.

برچسب: رضایت همسایه برای ساخت,رضایت نامه اردو,رضایت شغلی, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

+پاییزم بالاخره سر اومد، وقت شمردن جوجه هاست.... شب یلدای پارسال بهترین شب یلدای زندگیم بود، اون جشن خوبی که تو خوابگاه گرفتیم عالی بود و تکرار نشدنی. +این چند روزه دوتا مصاحبه تو دوتا شرکت رفتم که خوب بودن، حالا منتظرم که بهم خبر بدن، تا ببینم خدا چی میخواد. سوم شخصم که از طرف کارش چند روزی رفته بودن ماموریت مشهد، بعدم که رفت اهواز چون عروسی دارن. احتمالا امشب برمیگرده چون فردا باید سرکار باشه. +امیدوارم زمستون امسالم زمستون خیلی خوبی باشه و پر از خبرای خوب باشه برای همه. روز و روزگارتون خوش

برچسب: خداحافظ پاییز زیبا, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

صفحه بندی